معرفی وبلاگ
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2231
تعداد نوشته ها : 10
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
GraphistThem253

همسرشهید دکتر احمد رحیمی؛ ساکن مشهد مقدس می گوید: پس از مدت ها در رویایی شیرین دیدم: درون قطار به همراه دخترم؛ آسیه نشسته ام. بیرون پنجره سیدی سبز پوش بود که نور بر صورتش احاطه داشت، او مرا محو خود کرده بود. با اشاره ی کسی که در کنارش ایستاده بودم، نگاهم را از آن سید برداشتم. خدا میداند چقدر از دیدنش خوشحال شدم. او کسی جز احمد نبود. به من اشاره کرد و با صدایی رسا گفت: ناراحت نباش، من دارم می آیم.

فردایآن روز بی صبرانه منتظر تعبیر خوابم بودم. دخترم؛ آسیه که تا آن زمان فقط کلمات نامفهومی را تکرار می کرد، بدون مقدمه شروع کرد به بابا گفتن!

ساعتنه صبح از تهران تماس گرفته شد و گفتند: یک شهید بسیجی به نام احمد رحیمی به مشهد منتقل شده که احتمال می دهیم متعلق به خانواده ی شما باشد. با خانواده برای شناسایی راهی معراج شهدا شدیم. باورش خیلی سخت بود. پیکرش به طور کامل سوخته، استخوان هایش درهم شکسته و ترکش های متعددی بر بدنش نشسته بود. وقتی چشمم به پای چپش که قبلاً ترکش خورده بود، افتاد اطمینان پیدا کردم که خواب دیشبم تعبیر شده است.

بعداز دیدن پیکرش بار دیگر در خواب به سراغم آمد و دلسوزانه گفت: چرا این قدرناراحتی؟ من در آن جا از غصه هایی که تو با دیدن جنازه ام می خوری، معذبم.بعد با حالتی خاص گفت: باور کن قبل از شهادتم تعداد زیادی تانک عراقی را منهدم کردم و لحظه ی شهادت هیچ چیز نفهمیدم چون حضرت ابالفضل علیه السلام در کنارم وامام زمان عجل الله تعالی فرجه بالای سرم نشسته بودند.

آن خواب، آرامش خاصی به من داد. گویا جان تازه ای پیدا کرده بودم و فهمیدم که  شهدا پس از شهادت هم در زندگی، حضوری عینی دارند.

«هفته نامه ی پرتو سخن/سال هشتم/ش369»


دسته ها :
X